... ازكنار درختان خيــــــــس مي گذرد

گوش كن .. وزش ظلمت را مي شنوي؟

- سلام ...
- سلام ...

خيـــال




Tuesday, April 24, 2012

گاهی تصمیم به قدری واضح و شفافه که می ترسی و دوباره رو برمیگردونی به سمت سرگردونی.

و تصمیم به این سادگی و بزرگی رو تنها می زاری و پشت می کنی و باز حیرون می کنی خودتو.

به همین سادگی که سالهای سال روو هدر می دی.








.....................................................................

Monday, April 23, 2012

امروز صبح که که داشتم دست و صورت می شستم، یاد مهمانی دیشب افتادم. خودم را تماشا کردم که دیشب در مقایسه با مهمانی پارسال همانجا چه طور عوض شده بودم. باید اعتراف کنم که از دیدن خودم هیچ خوشان خوشانم نشد. عوض شده بودم. بعد به چشمهای خودم در آینه نگاه کردم. به خودم گفتم: عوض که شدی. کاش اینرا بپذیری. تسلیم تغییرت شو. چیزی که در تو رخ داد برای همیشه عوضت کرده. حتی اگر هنوز نخواهی حرفی ازش بر لب بیاوری. به چشمهایم نگاه کردم و به خودم گفتم: عوض شده ای، خجالت ندارد جان من. یک لحظه برق خود قبلی ام را در چشمهایم دیدم. خیالم کمی راحت شد. زیر این همه سنگینی بی امان که با خود برده ام و هیچ به لب نیاورده ام، زیر این همه که بر من رفت حتی آخ هم به احدی نگفتم، زیر این همه هنوز هم بودم. هنوز هم هستم. شاید روزی برسد که بتوانم به زبان بیاورمش. تا آن موقع شاید باز باید با خودم مهربان باشم. من همانم که بودم، و گذشتن از آن طوفان، شاید آرایه ام را مجروح کرده، اما این دل همان است که بود. دل یعنی چیزی که همیشه همان می مانند. اصلا باید در لغتنامه بنویسند. کمی آرامتر گرفتم حالا.

Labels: , ,









.....................................................................

Tuesday, April 17, 2012

یعنی من چه قذه بد اخلاق و بی اعصاب شدم کلن. ریشه یابی هم نمی شه.. یعنی من الان چرا اینجوریم آقای مجری؟

تحمل یه ریزه هیاهو هم ندارم دیگه. می شه یعنی اینقد رو رشته های عصبی من خط کشیده شده باشه در این مدت که الان مث یه ویولن پاه پوره شده باشن؟

و آیاتر اینکه خب این روند ادامه خواهد داشت و من چیکار کنم آخه؟ محیطم پر از تنش هست و خواهد بود و بدتر هم خواهد شد. صبح تا شب و سه شب در میون شب تا صبح استرس از طرف نرس و مریض و بعضا همکار خواهد بود. خب په من چطوری آرامشمو وسط این محیط خصمانه پیدا کنم؟ باید سعی کنم یه پنج دقیقه هایی این وسط کش برم مدیتیت کنم واسه خودم تا خل نشدم.

از همین خوشی های ریزه میزه که فقط خود آدم می فهمه خوبیشو. اونوقت به من میگه په واسه چی بچه دار نمی خوای بشی... خلم مگه؟!

Labels:









.....................................................................

Monday, April 09, 2012

دیشب شیفت بودم. بیدارم کردن رفتم مریضو دیدم به بالاتر از خودم زنگ زدم. می گه من نمی فهمم چطور ممکنه در عرض یه ربع یه مریضو ببینی. می گم، اینو، اینو، اینو، اینو انجام دادم، نرماله بره خونه. بازم همون مزخرفاتو تحویلم میده.

درسته که بی تجربه س، درسته که کنده، اما دلیل نمی شه منو بخواد زیر سوال ببره.

این مشت نمونه خروار دنیای ما تو بیمارستانا. همه شم از ترس دست بالای دست بسیار است نمی شه جیکت در بیاد. آدمای ضعیف و خود کم بین که با له کردن بقیه می خوان جون بگیرن انگار همه جا پیدا می شن.

کلی از این دنیا خود شناسی لازم دارن. وقتی از خودتو کوچولو ببینی همین میشه. شاید دلم واسشون بسوزه بهتر بتونم با این مساله به پایان کنار بیام.

Labels:









.....................................................................

Friday, March 16, 2012

عوض شدم. منی که هی به خودم قول می دادم عوض نشم بعد از تلخی ها، عوض شدم. الان دوست دارم این بلاگه رو بغل کنم ماچش کنم، بسکه قشنگ خودمو توش نگه داشته. عوض شدنم درست بر می گرده به همون ماهی که همه چی ماشینی تر شد.

اگه الان وای نمیستادم عقبو نگاه کنم، شاید اصن همینجوری سد به زیر رو به جلو می رفتم.

مکث.

مکث.

مکث.

(خانوم دست به خریدی که من باشم الان یاد مکس افتادم با اون پیراهنای خوشگلش... آدم نمی شم.)

Labels:









.....................................................................

Thursday, March 15, 2012

از اونجایی که سیب زمینی هستم، کمتر می شه حسی داشته باشم. نمی زارم یعنی. بعد حالا که سر رفتم، همش خشم شدیده که هی کف می کنه. عصبانیم. به شدت. یعنی که اصن رفتم دارم متالیکا گوش می دم بعد از هزاری.

خیلی خوبه. به این ماتحتم این خشم یه تکون شدیدی داده. فقط حیف که به معده هم بد مدل فشار آورده.


یعنی من اگه کلاس تکواندو اسم ننویسم اسممو می زارم یعقوب. نه حتی جیکوب، که یعقوب.

یعنی الان به جای خون، خشم تو رگامه. یعنی من که اصن تو این بیمارستان بی صاحاب لبخند از لبم نمی افتاد امروز قشنگ با این نرس الاغ اخم و تخم کردم. خیلی خوب بود.

خیلی خوبه گاهی آدم خیلی عصبانی باشه. فقط لطفا کسی ظریف مریف این دور و ورا نباشه این روزا. گاز می گیرم به رحمانه.

Labels:









.....................................................................

Sunday, February 26, 2012

این تو دهنی که چند هفته پیش خوردم کاملا پوزمو مالید زمین یعنی.

از اون موقع دارم همینجوری بی وزن و بی هارت و پورت و سر به زیر می روم و میام و همه چیو تو دور حرکت آروم تماشا نگاه می کنم. منگ و گنگ انگار باشم.

نه که گنگ خواب دیده... خیلی وقته خوابم ندیدم.

بیایم آدمیت کنم یه دیوان شمس ور دارم برم یه چند هفته تنهایی گم شم اصن. شاید پیدا شدم.

الان یه معجزه لازمه یعنی.

Labels:









آتیش وجودمو گم کردم. آتیشمو گم کردم. سیب زمینی هم نیستم دیگه. آب هم نیستم. یه چیز بی خاصیت کلن.

از این آتیشای نیستانم فک کنم فایده نداشته باشه. آدمی که هی از اولش بندازنش تو آتیش همین میشه دیگه.

حالا مثلا خاکسترو چه طوری باید زنده کرد؟

یاد او شعر افتادم باز که یه همچی چیزی می گفت براهنی :

من خاکستر سپیدم
و مانده ام
که باد سرد بیاید
و باد سرد بیاید

ولی نه اینطوری هم نیستم شاعرانه. هه! یه زمانی می رفتم کلاس براهنی من خل

تنها چیزی که شاید یه ریزه آتیش بندازه به جونم شاید بکس باشه... یا ورزش رزمی... بی شوخی.. دارم فکر می کنم برم کیسه بکس مشت و لگد بزنم...

اونم نمی شه.. این گربهه می ترسه تفلک..

آتیش

Labels:









.....................................................................

Monday, February 20, 2012

این حس ها رو اینجا ننویسم، پس چطوری یادم بیاد کی چه حسی داشتم؟

الان بی قرارم. مث روزای عاشقی و انتظار که فکر می کردم دیگه تموم شدن.

خب همین اضطراب شدیده که باعث می شه هی سرمو بندازم پایی، بدون فکر هی برم جلو، هی به سمت علی چپ، هر چی چپ تر بهتر...

Labels:









.....................................................................

Saturday, February 18, 2012

چهار سال گذشت. مجبورم کردند برگردم نگاه کنم به سرتاپای این چهار سال.

می تونستم بهتر باشم. می تونستم عاقلانه تر باشم.

چشامو بسته بودم و هی تو همون یه جهتی که فکر کرده بودم درسته، دویده بودم، یک نفس، بدون اینکه به خودم وقت بدم بشینم یه کم دور و برم رو نگاه کنم

حالا که نشستم نگاه می کنم، دارم بهتر می بینم کجاها می شد یه جور دیگه بود.

یاد می گیرم؟ کی دیگه؟

Labels:









.....................................................................

Sunday, January 01, 2012

چیزی که غمگینانه س اینه که هیشکی الان هیچی ضد جنگ نمی گه. نه پتیشنی. نه تظاهراتی، نه چیزی.

آدم دلش می گیره همینجوری الکی مملکتش بره زیر چکمه های اینا.








.....................................................................

Sunday, November 20, 2011

په چرا من که این همه وقته موزیک ایرانی گوش نکردم یهویی < همه چی آرومه> رو این همه می دوسم؟

چقدم که همه چی آرومه... تو به من دلبستی... چقدم خوبه که کنارم هستی... فقط وقتایی که گوشیو می زارم هی عصبانیم که چرا بهت هیچی نگفتم...

همه چی آرومه.. دیگه نمی خوامت.. هه.. دوست دارم... اما دیگه نمی خوامت... نه از خواستنای تنی ها.. نه.. دیگه نمی خوامت.. همش برام ضرری...

Labels:









.....................................................................

Tuesday, November 08, 2011

الان بلاک داخلی هستم... یعنی اینترنال مدیسن... متنفرم ازش.. یعنی متنفر به حدی که حس کردم الان باید حتما یه جایی ثبت کنم.

کاغذ بازی... مریضای خوب نشدنی ... مریضای دم مرگ... مریضای الکی که واسه یه تب تا سه هفته بستری می شن و تا یه چیزی پیدا نشه ولشون نمی کنیم برن دنبال کارتون خوابشون...

آدم بی نهایت کم صبری هستم و این بلاک شده شکنجه روحم.

مخصوصا که کریس نره خر الدنگم افتاده باهام تو این بلاک... مردک وقتی شعور پخش می کردن مشخص نیست داشته ماتحت کیو ماچ می کرده.

از فردا می زنم به بی خیالی و مشنگی... یعنی قشنگ ها... یه مدلی اصن...

آخیش... غر غر غر

Labels:









.....................................................................

Saturday, October 01, 2011

این بیماری... بیماری تو که هی عود می کند هرازچندگاهی... مبتلا مبتلا مبتلا می شوم.. سرطانی؟ یا خود حیاتی؟

نهال که مرد، فکر می کنم کسی اگر بعد از مرگ من این ها رابخواند، فکر می کنم حتما خواهد گفت عاشق بود طفلک.. مجنون بود..
پس چرا حالا که زنده ام قبولت ندارم؟

پریشان بود طفلک... دو شقه شده بود از خواستن آدمی که بد عاشقش بود اما تاب با او بودنش را هم نداشت... دو نیمه سیاه و سفید بود طفلک، در خود جنگیده.. شب و روز بود طفلک، به خود نرسیده هرگز، جمع اضداد... که نه شب بی روز شب است و نه روز بی شب روز... دو قطبی بود.. دو قطبی تو..

مرگ احمق هر وقت خودش را نشان می دهد هی از زندگی بیشتر یادم می دهد... مرگ بی زندگی هم لابد مرگ نیست که...

چه گیج بود و پیچ وا پیچ..

این حرفها هم حتما مال در خلاء زندگی کردن است... که فقط من باشم و من.. بدون آنا که هی آنالیز کنه، رابین که هی دلداری بده... سونیا که هی برهان گرایی کنه.. خواهره که هی بال و پر بده.. تو که هی.. هی .. هی...

در خلاء فقط شکل خودم می شم.. بدون رنگ و عطر دیگران... یادم باشه گاهی فقط خودم باشم و تنها...

Labels:









.....................................................................

Friday, September 16, 2011

گاهی یادم باشه بعد از شکنجه بچه های سرطانی با سوزن و فلان، برم مرکز شهر تو هوای آفتابی و خنک اول پاییز، قدم بزنم... یه نهار تنهایکی، یه لاته چایی سبز، یه دوباره پیاده رفتن تا پایین... همینا چه الکی الکی حال آدم خوش می کنه.

یادم باشه این روح بی نوا رو گاهی... چه اسیری گرفتمش انگار... خب ببرم یه وقتایی هم بزارم هوا بخوره...

Labels:









.....................................................................

Thursday, September 15, 2011

ناظری صداش مدهوش نمود
اما این پسرش واسه چی ورداشته ویولن و زنبورک این وسط انداخته... چه پدر پسر دوستی، هیچی ام بهش نمی گه که
دوست داشتم می موندم بهش می گفتم از بهانه های زندگی هستی..
حتما خودش می دونه

Labels:









سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش ترا ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه ای بس باشد

Labels:









.....................................................................

Monday, September 05, 2011

تلخ که نه، بی طعم شدم. درونم رو که نگاه می کنم انگار یه چاه خالی خالی خالی.. بی هیچ صفت دیگه ای، نه دور افتاده، نه سیاه، نه به انتها، نه هیچ.

راه که میرم، هی فکر می کنم، هی فکر می کنم، چطور از این هیچ بودن برگردم اگر برگشتی باشه. یاد اون دوران شورانگیز می افتم... مولانا بخونم؟ سید علی صالحی؟ فروغ که دیگه حناش رنگی نداره واسه این مرحله زندگی؟ فلسفه؟ نیچه روانی؟ سفر تنها؟ بی تکنولوژی، در آرامش، بی صدا؟

می گفت اینها که دستاشونو می برن، واسه حس کردن درده... بهشون یه کش می دیم ببندن به دستشون هر وقت خواستن محکم بکشن دردشون بیاد.

یه کش لازم دارم. نه واسه درد. که این چند سال گذشته تو این بیمارستانا خوب بی حس شدم. واسه حس کردن فقط.

لذتی در کار نیست و حس خوشبخت بودن با قهوه های صبحگاهی از بین رفته و قهوه شده لازمه حیات و دست و پا می زنم از این شکلی بودن خلاص شم. از کجا شروع کنم؟

Labels:









.....................................................................

Saturday, July 30, 2011

علفهای تابستان
تنها چیزی که می ماند
از رویاهای یک مبازر

باشو

Labels:









نه شکوفه ای، نه ماهی
ساکی می نوشد
تنهای تنها

- هایکو، باشو

Labels:









.....................................................................

Wednesday, July 06, 2011

می خوام برم این شهر جدیده واسه یه مدت. برای اجاره خونه زنگ می زنم یکیشون عربه و چاخان گو، اون یکی پیرزن عهد بوق سفیدپوسته و از اول کار راسیست. تلفنی می پرسه مال کجایی. عربه می گه همه چی عالیه. حالا خوبه عکس اتاق رو دیدم.


منم که اینقدر عمیقم برخورد اول همیشه تا آخرشو واسم مشخص می کنه. (این سارکزم بود یحتمل اگه توضیح الواجبه)

بعضی وقتا اصن فراموش کن آدما غم دارن، غصه دارن، شادی دارن. بعضی وقتا آدما فقط حلول حماقتن. چی که اطلاعات نیست؟ پس این مغز چیکارس؟ واسه خودس می چره اون بالا؟

بعضی وقتا یادت باشه همه رو دست بالا نگیری.
مامانه می گه باز این مدلی شدی. یس. اصن جنبه این حجم عظیم حماقت رو ندارم.

این کتابچه قوانین حیات وحش کی چاپ می شه پس؟

Labels:









.....................................................................

Monday, July 04, 2011

دوران در خود نگری شده باز. یعنی آدم یه آخر هفته می ره یه جای ساکت برمی گرده باید اینقدر دگرگون بشه. البته این یه مدتیه در حال اتفاقه.. این آخر هفته جمع بندی بود..

که بشینم جلو آب دو دقیقه فکر کنم چه دیگه شاد نیستم. دیگه با تو هم خوش نیستم. هپی که می گن، ازونا نیستم.

مامانه دیروز می گفت: شاد نیستی. چته. خب مسلمه خودمو زدم به علی چپ.

من برای زنده بودن گفتگویی تازه و اونا. حوصله هیچ چیز که بیشتر از دو دقیقه وقت بگیره هم ندارم دیگه. یعنی اینطوری آدم مث همه می شه؟ همه که می بینی و بی رنگ و رو و بی مزه ان؟ یه کلاس قرتی بازی چیزی بردارم یعنی؟

یه چیزایی خیلی کم قلقلکم می دن دیگه... برای یه چند دقیقه... همین شراب شیراز و سالاد کبابی دیشب و بستنی شکلاتی و موزیک جاز-فانک کنار دریاچه یه زمانی خود خوشبختی بود.

به قول اینا آی گس تو دل آدم یکی دم مرگ باشه، صدای یه مرداب همیشه تو گوشت باشه، جلو چشات همیشه یه سنجاقک سرگردون باشه، ذره ذره تبدیل به یکی از اجزای همین باتلاق می شی...

آهان چیزه راستی... کنسرت این خانومه آخرش رفتم... اونم واسه یه همون شب قلقلکم داد... ای..

Labels:









.....................................................................

Tuesday, June 07, 2011

من الان فقط منتظرم شب بشه برم با آنا الکل خونم رو ببرم بالا، مشروب بخورم، درینک کنم، هر کوفتی که بهش می گین،

من الان فقط دراز کشیدم منتظرم شب بشه. زندگی چیز مزخرفیه. یک فــــــــــــــــــــــــــ بی نهایت.

آدما مزخرف. من مفنگی. زندگی مزخرف.

سرم می گیجه و دنیا می گیجه و دستام از کاغذ پرپری آواره باد بی فایده تر. زورم به هیچی نمی رسه. می رم خودمو ناک اوت کنم.

فــــــــــــــاک.

Labels:









.....................................................................

Thursday, June 02, 2011

با اتوبوس سواری رابطه جالبی دارم. امروز بعد از سه سال سوار اتوبوس داخل شهری شدم. البته قبلش که منتظر بودم بیاد این دفعه مهم تره.

یه ربع زیر آفتاب ملایم، جلوی دریاچه که اونطرفش ردیف آسیابهای بادی بودن، درست جلوم، دریاچه مواج از بادهای پرحضور اما نه شدید، این به گوش )والتز پروانه ها)، وایسادم سبک . منتظر اتوبوس. جلوی یه خونه که از فوران گلهای آبشاری ریخته تب کرده بود.

بهشت بود.

فکر کردم با یه تصمیم ساده زندگی می تونه بهشت باشه.
اما بهشتم خسته کننده می شه.

ترجیح می دم بیشترشو تو جهنم باشم و پرهیجان. بعد هر چند وقت یه بار سرمو بیارم بیرون یه نفسی بکشم باز شیرجه بزنم تو آتیش.

اینطوری آدم هزاران بار بیشتر از این بهشته لذت می بره.

اینطوری.

Labels: ,









.....................................................................

Monday, May 23, 2011

یه چیزی که این هفته بهش رسیدم: آدما قبل از اینکه کسی باشن، آدمن... نه همکار، نه استاد، نه دکتر، نه پرستار... آدم یا انسان... یادم باشه به هر کی سلام می کنم اول یادم باشه که اونم آدمه، غصه داره، دلخوشی داره، تنبلی داره، آرزو داره، ترس و مهر داره... اینجوری همه قابل تحملتر می شن...

به خدا یه کتابچه از این قوانین اولیه لازم داریم هر هفته یکشو سرمشق کنیم، تمرین کنیم، شاید یه چیزی شدیم...

Labels:









.....................................................................

Sunday, May 15, 2011

تو این حال خراب ببین چی شده که دیگه جمله های قصار رو از فیلم ببرش به گریک (گت هیم تو د گریگ)می گیرم! یارو راسل برند می گه این هرویین می شه هم و غم زندگیم... دیگه احتیاجی نیست به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم... فقط یه نگرانی به دست آوردن موادمو دارم... الان شده حکایت زندگی من... می رم دنبال این مواد و پشت پا می زنم به همه چی... به همه چی که توش درد هست و پیچیدگی و نگرانی... مث کبک سرمو می کنم تو برفو و حاضرم همونجا یخ بزنم اما سرمو نیارم بیرون...

گوشیو که می زارم ده بار میگم ف...ف .. ف... دلم خنک نمی شه... استرس از زندگیم از وجودم می باره...

چه جوری می رسم به این فیلم (ساعت ها) دوباره... ولو می شم جلوش اشکا گوله گوله... آخیش... دوای هر درد...

حس می کنم تراپی لازمم دوباره.... یا جنگل لازم... امون نفس کشیدن نمی ده لامصب این برفه..

نگرانشم..

Labels:









.....................................................................

Sunday, May 01, 2011

که یادم بمونه. احساس لهیدگی می کنم بعد از هجوم اون کلمه های امروز. احساس در هم شکستگی. که یادم باشه چه حس خورد شدگی دارم. با تک تک سلولام.

که فقط یادم باشه.








.....................................................................

Saturday, April 30, 2011

ای خدا قلب نوزاد دو روزه چقده جیگره... ازم می پرسه جراحی چی بود حالا؟ می گم جیزگول سرجری... جراحی جیزگولانه... هی دلم می خواست ذل بزنم بهش فسقلیو...

راست می گن الان این سلولای عصبی مغزش یادشون می مونه روزای اول زندگیش این همه درد کشیده، بعدها شاید خود درمانی کنه؟

من همه ش فکر این قسمتش بودم... دنده شکافتن دردش کم نیست...








.....................................................................

Friday, April 22, 2011

.....................................................................

Tuesday, April 19, 2011

این سیب و مار پایینیه رو از پشت سر یه روز دیدم اصن خوشم نمیومد. یه جوری مثل مار غیر خزنده بود حرکتاش. این از این.

بعد بنده شدم سیب یه یارویی یه شبی. امیدوارم اون روز صبح بعد از شیفت بیمارستان و ژولیده پولیده دیده م اونم خوشش نیومده باشه. این آدم و حوا یه ریزه دندون به جیگر می زاشتن خب...

هیچی این که الان میام خونه با این موزیک بلاگ دیوونه یهویی همه چی آروم می شه و تمام روز طولانی و دوندگی ها و مرگ و میر و سلولای سرطانی یهویی اسلو موشن می شن... خیلی خوب بید...

Labels:









.....................................................................

Saturday, April 02, 2011

سالهای ساله این همه پریشون نبودم. تلفیقی از بهار مستی و تب داری و بیقراری دوری تو و کج سری تو و وجود جدید و نازنین د .

پریشونی احمقانه ای که تو این سن دیگه می تونم بشینم فکر چاره باشم براش و حداقل یه راه حل موقتی واسش پیدا کنم.

پریشونی کلافه کننده ایه. عصبانی می شم از این ناتوانی. از اینکه سر راهم یه سیب سرخ ساده نیست. همیشه یه مار دورش چنبره زده.

فاک.
با عرض معذرت از حضورتون.

Labels:









.....................................................................

Thursday, March 17, 2011

خیلی وقت بود سقوط آزاد نکرده بودم.

الان پرتاب شده ام. دفعه اول محکم هلم دادن. بد جور و بی خبر. باور نداشتم و دست و پا میزدم وسط سقوط. بعد نمی دونم چطوری اون وسط دوباره از نو هلم دادن بیشتر. تو افتادنم بیشتر افتادم. بعد باز یه بار دیگه. الان دماغم با خاک یکی شده. مرسی خدا جونم. الان دوباره شکل خاک و بوش یادم اومده. الان دوست ندارم سرمو از رو زمین بلند کنم. دوست دارم همینجا دراز بکشم و خاکو بو کنم.

زیادی انتر بازی در آوردم. هلم دادن بد فرم. وقتش بود باز یاد کشتی های به گل نشسته بیوفتم بعد از سالها.

شناورم. مث یه ماهی بی باله تو اعماق یه دریای ناشناس. شناورم و فقط حرکت آروم جلبکا دور و برم رو نگاه می کنم.

بعضی وقتا نمی شه جنگید. فقط باید تسلیم شد.

تسلیمم الان.

Labels:









.....................................................................

Tuesday, March 01, 2011

امشب یادم باشه که قاطعانه می گم:

it's not worth it...

فردا یه روز دیگه س...

Labels:









i miss that girl in the photos
fresh skin
well-rested eyes
mellow smile
dewy cheeks
Not even too long ago...

is that me with sunken eyes, frustrated skin, dry lips? Is that me?

what a fuked up system... I miss her a lot... her nights out... her pointless blabbers... her small worries... i look at her and envy her... what happened to her? She looks happy in the photos... at least in the photos.. she had happy moments... what is she sacrificing? and for what?

حتما باز این خستگیمه که غر می زنه... حتما بعدن که خوابیدم و یه کم استراحت تر کردم نظرم عوض می شه... حتما... باید بیام بنویسم وقتی که سرحال ترم...

چه دختر بانشاط خنده رویی... برای اولین بار تو عمرم نگاش می کنم تحسینش می کنم... هیچ وقت فکر نمی کردم آدم بتونه خودشو تو یه مقطعی این همه دوست بداره...

Labels:









.....................................................................

Home